نفس...
دلنوشته های نفس...
روزهاامدند... ساعتهارفتند... ثانیه ها له شدند... من خم شدم... نگاهم مات شد... خیره شد... دراخر،قفل شد...به در!... امااونیامد..!...ولی دیگری را...بادست پسش میزنم،هلش میدهم،امادریغ ازیک تکان کوچک!...ازاین زندگی خسته ام...
نظرات شما عزیزان:
شبها گذشتند...
MiSs-A |